سلام
اين پست، آخرين نوشته ي من (احسان) تو اين وبلاگه.
پس خواهشاً حالا که اومدي بخونيش، يه کم با دقت بخون که هم تو (به عنوان خواننده يه وبلاگ) استفاده کرده باشي و هم من (فقط به عنوان کسي که مي خواد حرفشو بزنه و نه به عنوان نويسنده ي يه وبلاگ) منظورم رو درست رسونده باشم.
تموم شد... ديدي چه زود؟ اين کل رابطه اي بود که از بين خطوط فيبر نوري به وجود اومده بود. شايد از شنيدنشم حالت بد بشه... "عشق اينترنتي"... منم قصد توهين يا خداي نکرده جسارت به لفظ علاقه و محبت و عشق رو ندارم، اما نمي خوام بعد از اين همه مدت، بعد از اين همه تجربه، شکست و پيروزي، خامي و پختگي، خودمو دوباره گول بزنم و از عشق اساطيري و ماورائي خودم حرف بزنم.
اگه بگم فراموشت کردم بزرگترين دروغ عمرم رو گفتم؛ (اينا رو واسه خاطر دل خودم دارم ميگم، نه واسه خوشحال يا ناراحت کردن تو، چون مطمئناً ديگه اين حرفا نه خوشحالت مي کنن نه ناراحتت، الانم هيچ رودروايسي و ملاحظه اي تو کار نيست که بگم به خاطر حفظ بعضي روابط دارم دروغ مي بافم و غيره... دارم حرف دلمو مي زنم، اين حقو که بهم ميدي، نه؟) فراموشت نکردم، چون نمي تونستم، نتونستم، ولي سعي خودمو کردم که اين کارو بکنم. اگه حتي با گذشت زمان بتونم ذهن و فکرم رو از تو خالي کنم، جايي که تو دلم داشتي رو نمي تونم با هيچ چيز ديگه پر کنم.
نيومدم اينجا که ياد گذشته ها رو زنده کنم، نيومدم که از جفاي روزگار چيزي بگم، از علاقه اي که به خاطر فقدان شرايط مناسب نابود شد، از عشقي که موندگار شد، فراموش نشدني شد، از اشک هاي پاکي که ريخته شد، از ضربه هاي روحي، از غم دوري، از شيريني و شوري... نيومدم از اينا بگم... اومدم دو کلوم نصيحت کنم...
اِاِاِاِاِاِاِاِاِاِاِ ؟! توام از نصيحت خوشت نمياد؟! منم همين طور، ولي چه کنم که دست روزگار، ما رو تو اين سن و سال تو شرايطي قرار داد که مثل پيرمرداي هفتاد ساله بشينيم واسه جوونا و جاهلا اندرز کنيم. خدايي که عمرم به دستشه مي دونه که قصد توهين، بي احترامي يا خداي نکرده جسارت به هيچ احدي رو ندارم، فقط مي خوام بعضي از از مرحله پرت هاي جامعه مو روشن کنم که هوش و حواسشون زيادي تو آسمونا سير نکنه و جلو پاشون رو هم يه نيگا بندازن. اينو دارم ميگم چون خودم يه مدت جزو همين جور آدما بودم و کسي نبود خبط و خطامو بهم بگه، راه و چاهو نشونم بده... پس يا از اين به بعدشو نخون، يا اگه مي خوني ديگه خرده نگير که فلاني هنوز دهنش بوي شير ميده و اومده ما رو نصيحت کنه. من نصيحت نشدم چون نمي خواستم نصيحت بشم، چون از نصيحت شدن بدم ميومد، چون مي خواستم هر چيزي رو خودم لااقل واسه يه دفه امتحانش کنم و بعداً خودم به بد يا خوب بودنش پي ببرم. اين ويژگي اکثرآدماست، بيشتر آدما ذاتاً علاقه دارن خودشون به بد يا خوب بودن يه کاري برسن تا اينکه به حرف ديگران استناد کنن... بگذريم.
بزار حرف آخرمو همين اول بزنم و خيالتو راحت کنم. ايجاد رابطه ي عاطفي از طريق مجازي (حالا هرچي باشه؛ تلفن، تلگراف، پست، اينترنت و سرويس هاش و ...) بزرگترين اشتباه شخصيه که مي خواد کمبودهاي دنياي واقعي و بيرونيشو به هر طريق ممکن جبران کنه. اگه قبول حرف من برات يه کم سنگينه، يه کم پول خرج کن و برو از يه روانپزشک مشاوره بگير. دونه دونه رفتارها و مکالمه ها و جمله ها و حتي کلمه هايي رو که باهاشون ميشه در عرض دو ماه ناقابل ذهن و دل طرف مقابل رو تو دنياي مجازي تصاحب کرد بهت ميگه و ميگه که ضربه ي روحي که بعداً از ايجاد همچين رابطه اي خواهي خورد، خيلي سخت تر از مورد مشابهش تو دنياي واقعيه.
سعدي بزرگ فرمود :
من آنچه شرط بلاغ است با تو مي گويم *** تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال
عاشق بشين، عاشق بمونين... به خدا قسم تو اين دنيا از عشق قشنگتر هيچ چيزي نيست. اينم بدونين که عشق فقط رابطه ي دوستي بين دو نفر با جنس مخالف نيست. اگه فکر نکني دارم شعار ميدم، بايد بگم عشق، پاک ترين کلمه ي هستيه؛ اين ماييم که آلوده اش مي کنيم.
در آخر هم بر خودم لازم مي دونم از همه دوستاي خوبم که منو از ابتدا تو راه اندازي و ادامه فعاليت اين وبلاگ به هر روشي راهنمايي و کمک کردن و با نظراشون مايه ي دلگرمي من شدن تشکر و قدرداني کنم و بهشون بگم که واقعاً به عنوان يه دوست ناديده دوسشون دارم و براشون احترام زيادي قائلم، براي موفقيتشون تو بازي زندگي دعا مي کنم و از خدا بهترينها رو براشون مي خوام. واسه يه تجديد خاطره و تشکر هم شده، اسمشونو ميارم (من با اين اسم ها مي شناسمشون) :
فاطيما که وبلاگ "منتظر يوسفم" رو مي نويسه... واقعاً قلم توانا، ذهن خلاق و دل روشن و عاشقي داره. فاطيماي عزيز، اميدوارم به يوسفت برسي.
دونه برف عزيز (اسمشو تو وبلاگش ننوشته، منم اسم واقعيشو اينجا نمي نويسم) که وبلاگ "برف" رو مي نويسه... (البته تازگيا مشترک مي نويسنش). واقعاً سليقه ي خيلي خوبي تو انتخاب متن و عکس داره.ضمناً آگاهي هاش نسبت به مسائل اجتماعي دور و برش خيلي خوبه. دونه برف عزيز، واست آرزوي موفقيت مي کنم.
دوست خوبم هادي (تو دنياي واقعي هم با هم دوستيم) که وبلاگ "سوختن و ساختن" رو مي نويسه... عاشق داريوش، مرد زندگي، و البته يه کم بد دهن! در کل پسر خوبيه، مخصوصاً که تازگيام داره وارد جرگه ي متاهلين ميشه. هادي جان، ايشالا خوشبخت بشي.
آفرين عزيز که وبلاگ "زمزمه عشق" رو مي نويسه... هميشه از خوندن نوشته هاش لذت بردم، هرچي بنويسه، از هرچي، از هر کجا، از هر لحظه که بنويسه واقعاً خوندني مي نويسه. عاشق نوشته هاشم. از اعتماد به نفس خيلي خوبي برخورداره. آفرين عزيز، اميدوارم هم تو کار و هم تو زندگي شخصيت موفق بشي.
و اما الهه ي عزيز (تنها) که جاي خواهر بزرگتر منه و احترام خيلي خيلي زيادي واسش قائلم؛ وبلاگ "راه سفر" رو مي نويسه... خيلي خوش سليقه و با ذوقه، قابل اعتماد و مقيده. سرش تو کار خودشه، ضمناً از اون عاشقاي دو آتيشه هم هست. خدا واسه پدر و مادرش حفظش کنه. الهه ي عزيز، مي بيني؟ دارم از اينجا ميرم، الان ديگه واقعاً دلم گرفته...
فقط خدا مي دونه الان تو دلم چي مي گذره، به اين وبلاگ و نوشتن توش، به خوندن نظر ديگران، به دوستام تو اين وبلاگ، به همه و همه عادت کرده بودم و دل کندن ازشون واقعاً برام سخته. دلم واسه همتون تنگ ميشه. از عشق بنويسين، از عشق و از اوني که عاشقه...
سخن عشق نه آن است که آيد به زبان *** ساقيا مي ده و کوتاه کن اين گفت و شنفت
يا علي
کوچيک همتون، احسان












