تبليغاتX
.:*سخن عشق*:.

سلام

اين پست، آخرين نوشته ي من (احسان) تو اين وبلاگه.

پس خواهشاً حالا که اومدي بخونيش، يه کم با دقت بخون که هم تو (به عنوان خواننده يه وبلاگ) استفاده کرده باشي و هم من (فقط به عنوان کسي که مي خواد حرفشو بزنه و نه به عنوان نويسنده ي يه وبلاگ) منظورم رو درست رسونده باشم.

تموم شد... ديدي چه زود؟ اين کل رابطه اي بود که از بين خطوط فيبر نوري به وجود اومده بود. شايد از شنيدنشم حالت بد بشه... "عشق اينترنتي"... منم قصد توهين يا خداي نکرده جسارت به لفظ علاقه و محبت و عشق رو ندارم، اما نمي خوام بعد از اين همه مدت، بعد از اين همه تجربه، شکست و پيروزي، خامي و پختگي، خودمو دوباره گول بزنم و از عشق اساطيري و ماورائي خودم حرف بزنم.

اگه بگم فراموشت کردم بزرگترين دروغ عمرم رو گفتم؛ (اينا رو واسه خاطر دل خودم دارم ميگم، نه واسه خوشحال يا ناراحت کردن تو، چون مطمئناً ديگه اين حرفا نه خوشحالت مي کنن نه ناراحتت، الانم هيچ رودروايسي و ملاحظه اي تو کار نيست که بگم به خاطر حفظ بعضي روابط دارم دروغ مي بافم و غيره... دارم حرف دلمو مي زنم، اين حقو که بهم ميدي، نه؟) فراموشت نکردم، چون نمي تونستم، نتونستم، ولي سعي خودمو کردم که اين کارو بکنم. اگه حتي با گذشت زمان بتونم ذهن و فکرم رو از تو خالي کنم، جايي که تو دلم داشتي رو نمي تونم با هيچ چيز ديگه پر کنم.

نيومدم اينجا که ياد گذشته ها رو زنده کنم، نيومدم که از جفاي روزگار چيزي بگم، از علاقه اي که به خاطر فقدان شرايط مناسب نابود شد، از عشقي که موندگار شد، فراموش نشدني شد، از اشک هاي پاکي که ريخته شد، از ضربه هاي روحي، از غم دوري، از شيريني و شوري... نيومدم از اينا بگم... اومدم دو کلوم نصيحت کنم...

اِاِاِاِاِاِاِاِاِاِاِ ؟! توام از نصيحت خوشت نمياد؟! منم همين طور، ولي چه کنم که دست روزگار، ما رو تو اين سن و سال تو شرايطي قرار داد که مثل پيرمرداي هفتاد ساله بشينيم واسه جوونا و جاهلا اندرز کنيم. خدايي که عمرم به دستشه مي دونه که قصد توهين، بي احترامي يا خداي نکرده جسارت به هيچ احدي رو ندارم، فقط مي خوام بعضي از از مرحله پرت هاي جامعه مو روشن کنم که هوش و حواسشون زيادي تو آسمونا سير نکنه و جلو پاشون رو هم يه نيگا بندازن. اينو دارم ميگم چون خودم يه مدت جزو همين جور آدما بودم و کسي نبود خبط و خطامو بهم بگه، راه و چاهو نشونم بده... پس يا از اين به بعدشو نخون، يا اگه مي خوني ديگه خرده نگير که فلاني هنوز دهنش بوي شير ميده و اومده ما رو نصيحت کنه. من نصيحت نشدم چون نمي خواستم نصيحت بشم، چون از نصيحت شدن بدم ميومد، چون مي خواستم هر چيزي رو خودم لااقل واسه يه دفه امتحانش کنم و بعداً خودم به بد يا خوب بودنش پي ببرم. اين ويژگي اکثرآدماست، بيشتر آدما ذاتاً علاقه دارن خودشون به بد يا خوب بودن يه کاري برسن تا اينکه به حرف ديگران استناد کنن... بگذريم.

بزار حرف آخرمو همين اول بزنم و خيالتو راحت کنم. ايجاد رابطه ي عاطفي از طريق مجازي (حالا هرچي باشه؛ تلفن، تلگراف، پست، اينترنت و سرويس هاش و ...) بزرگترين اشتباه شخصيه که مي خواد کمبودهاي دنياي واقعي و بيرونيشو به هر طريق ممکن جبران کنه. اگه قبول حرف من برات يه کم سنگينه، يه کم پول خرج کن و برو از يه روانپزشک مشاوره بگير. دونه دونه رفتارها و مکالمه ها و جمله ها و حتي کلمه هايي رو که باهاشون ميشه در عرض دو ماه ناقابل ذهن و دل طرف مقابل رو تو دنياي مجازي تصاحب کرد بهت ميگه و ميگه که ضربه ي روحي که بعداً از ايجاد همچين رابطه اي خواهي خورد، خيلي سخت تر از مورد مشابهش تو دنياي واقعيه.

سعدي بزرگ فرمود :

من آنچه شرط بلاغ است با تو مي گويم *** تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال

عاشق بشين، عاشق بمونين... به خدا قسم تو اين دنيا از عشق قشنگتر هيچ چيزي نيست. اينم بدونين که عشق فقط رابطه ي دوستي بين دو نفر با جنس مخالف نيست. اگه فکر نکني دارم شعار ميدم، بايد بگم عشق، پاک ترين کلمه ي هستيه؛ اين ماييم که آلوده اش مي کنيم.

در آخر هم بر خودم لازم مي دونم از همه دوستاي خوبم که منو از ابتدا تو راه اندازي و ادامه فعاليت اين وبلاگ به هر روشي راهنمايي و کمک کردن و با نظراشون مايه ي دلگرمي من شدن تشکر و قدرداني کنم و بهشون بگم که واقعاً به عنوان يه دوست ناديده دوسشون دارم و براشون احترام زيادي قائلم، براي موفقيتشون تو بازي زندگي دعا مي کنم و از خدا بهترينها رو براشون مي خوام. واسه يه تجديد خاطره و تشکر هم شده، اسمشونو ميارم (من با اين اسم ها مي شناسمشون) :

فاطيما که وبلاگ "منتظر يوسفم" رو مي نويسه... واقعاً قلم توانا، ذهن خلاق و دل روشن و عاشقي داره. فاطيماي عزيز، اميدوارم به يوسفت برسي.

دونه برف عزيز (اسمشو تو وبلاگش ننوشته، منم اسم واقعيشو اينجا نمي نويسم) که وبلاگ "برف" رو مي نويسه... (البته تازگيا مشترک مي نويسنش). واقعاً سليقه ي خيلي خوبي تو انتخاب متن و عکس داره.ضمناً آگاهي هاش نسبت به مسائل اجتماعي دور و برش خيلي خوبه. دونه برف عزيز، واست آرزوي موفقيت مي کنم.

دوست خوبم هادي (تو دنياي واقعي هم با هم دوستيم) که وبلاگ "سوختن و ساختن" رو مي نويسه... عاشق داريوش، مرد زندگي، و البته يه کم بد دهن! در کل پسر خوبيه، مخصوصاً که تازگيام داره وارد جرگه ي متاهلين ميشه. هادي جان، ايشالا خوشبخت بشي.

آفرين عزيز که وبلاگ "زمزمه عشق" رو مي نويسه... هميشه از خوندن نوشته هاش لذت بردم، هرچي بنويسه، از هرچي، از هر کجا، از هر لحظه که بنويسه واقعاً خوندني مي نويسه. عاشق نوشته هاشم. از اعتماد به نفس خيلي خوبي برخورداره. آفرين عزيز، اميدوارم هم تو کار و هم تو زندگي شخصيت موفق بشي.

و اما الهه ي عزيز (تنها) که جاي خواهر بزرگتر منه و احترام خيلي خيلي زيادي واسش قائلم؛ وبلاگ "راه سفر" رو مي نويسه... خيلي خوش سليقه و با ذوقه، قابل اعتماد و مقيده. سرش تو کار خودشه، ضمناً از اون عاشقاي دو آتيشه هم هست. خدا واسه پدر و مادرش حفظش کنه. الهه ي عزيز، مي بيني؟ دارم از اينجا ميرم، الان ديگه واقعاً دلم گرفته...

 

فقط خدا مي دونه الان تو دلم چي مي گذره، به اين وبلاگ و نوشتن توش، به خوندن نظر ديگران، به دوستام تو اين وبلاگ، به همه و همه عادت کرده بودم و دل کندن ازشون واقعاً برام سخته. دلم واسه همتون تنگ ميشه. از عشق بنويسين، از عشق و از اوني که عاشقه...

 

سخن عشق نه آن است که آيد به زبان *** ساقيا مي ده و کوتاه کن اين گفت و شنفت

يا علي

 

کوچيک همتون، احسان

 

+ نوشته شده توسط الف & ز در چهارشنبه 5 دی1386 و ساعت 16:14 |

باز مثل هر شب بغضي راه گلويم را سد کرده است
مي خواهم نامت را صدا کنم
اما نمي توانم
باد مي وزد و دفتر خاطرات را ورق مي زند
در ميان خاطرات پوسيده ام باز تو را مي بينم
اشک هايم جاري مي شوند
خاطرات پوسيده را به قلبم مي فشارم تا ياد تو آرامم کند
دفتر خاطرات خيس مي شود
و نوشته هايم آرام آرام محو مي شوند
تمام دفترم سفيد مي شود
تنها يک کلمه در آن باقي مي ماند
و من مي دانم که...
نام تو هرگز محو نخواهد شد!

+ نوشته شده توسط الف & ز در پنجشنبه 15 آذر1386 و ساعت 17:52 |

مي خواهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد، تنم خسته و روحم رنجور گشته و مي خواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نمي كنند. مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام. از اين همه تكرار خسته شده ام، چقدر دلم مي خواهد طعم واقعي زندگي را بچشم، چقدر دلم مي خواهد مثل قديم عاشق هم بوديم، چقدر دلم مي خواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم، ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد، حال به فراموشي سپرده شد و جايش را تخريب گرفت...

+ نوشته شده توسط الف & ز در پنجشنبه 15 آذر1386 و ساعت 17:50 |

مي روم اما نمي پرسم ز خويش :
ره كجا؟... منزل كجا؟... مقصود چيست؟...
بوسه مي بخشم ولي خود غافلم
كاين دل ديوانه را معبود كيست!...

 

 

همسفر خاموش من

ترانه هاي دردتو زمزمه کن در گوش من
من وتو هر دو عاشقيم
هر دو به يک درد مبتلا
حرفي بزن صدا بشه
اين گريه هاي بي صدا
منتظر کدوم شبي
شب طلوع ما گذشت
براي تعريف قفس
فصل پرنده ها گذشت........

+ نوشته شده توسط الف & ز در پنجشنبه 8 آذر1386 و ساعت 17:58 |

 از جدا شدن نوشتي رو تن زخمي هر برگ
                                گريه کردم و نوشتم نازينم يا تو يا مرگ
به تو گفتم باورم کن ميون اين همه ديوار
                             تو با خنده اي نوشتي
هم قفس خدا نگهدار
بنويس مهلت موندن يه نفس بود
                                      سهم من از همه دنيا يه قفس بود
بنويس که خيلي وقته واسه تو گريه نکردم
                          سر رو شونه هات نذاشتم
مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت، زخمي از آوار پاييز
                              فکر چشماي تو بودم، با دلي از گريه لبريز
شب عاشقونه ي من که حروم شد
                                    مهلت بودن با تو که تموم شد...
ندونستم بايد از تو مي گذشتم
                               وقتي از غربت چشمات مي نوشتم...

 

+ نوشته شده توسط الف & ز در چهارشنبه 30 آبان1386 و ساعت 17:12 |

آبي تر از آنيم که بي رنگ بميريم

از شيشه نبوديم که با سنگ بميريم

تقصير کسي نيست که اين گونه غريبيم

شايد که خدا خواست که دلتنگ بميريم...

 

 

 

+ نوشته شده توسط الف & ز در دوشنبه 28 آبان1386 و ساعت 20:8 |

 

باران مي بارد امشب، دلم غم دارد امشب
   آرام جان خسته، ره مي سپارد امشب
    در نگاهت مانده چشمم
     شايد از فکر سفر بر گردي امشب

از تو دارم يادگاري

سردي اين بوسه را پيوسته بر لب
   قطره قطره اشک چشمم
    مي چکد با نم نم باران به دامن
     بسته اي بار سفر را
       با تو
اي عاشق ترين بد کرده ام من
       
رنگ چشمت رنگ درياست
        سينه ي من دشت غم هاست
         يادم آيد زير باران، با تو بودم، با تو تنها
          زير باران با تو بودم، زير باران با تو تنها
           باران مي بارد امشب، دلم غم دارد امشب
            آرام جان خسته، ره مي سپارد امشب
اين کلام آخرينت
   برده ميل زندگي را از سر من
       گفته اي شايد بيايي
              از سفر اما نمي شه باور من
رفتنت را کرده باور
 التماسم را ببين در اين نگاهم
       زير باران گريه کردم
بلکه باران بشويد از جانم گناهم
کي رود از خاطر من
آخرين بوسه شبي در زير باران...

+ نوشته شده توسط الف & ز در چهارشنبه 23 آبان1386 و ساعت 17:15 |

 

            

 

گريه مي کنم...
  کسي جواب گريه مرا نمي دهد.
           زخم خورده ام ولي ميان جمع
 يک نفر براي زخمهاي دل دوا نمي دهد.
چرخ مي خورم به لابه لاي قلب هاي کاغذي
                                   يک نفر در اين ميانه

بوي آشنا نمي دهد...

با دلي شکسته
   از جماعتي گسسته
        رو به سوي خويش مي روم
روبروي آينه حرف مي زنم
                       گريه مي کنم
آينه به حرفهاي من گوش مي دهد

گريه مي کند...

 

Special Thanks To Nazanin

+ نوشته شده توسط الف & ز در چهارشنبه 23 آبان1386 و ساعت 16:27 |

 

نام من عشق است

مي شناسيدم؟

زخمي ام زخمي سراپا

مي شناسيدم؟

با شما طي کرده ام راه درازي را

خسته ام

مي شناسيدم؟

اين زمان گرچه ابري پوشانيده است رويم

من همان خورشيد تابانم،

مي شناسيدم؟

اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد،

در کف فرهاد تيشه من نهادم، من

من شکستم بيستون را، من

من همان مهربان سالهاي دورم

رفته ام از يادتان يا،

مي شناسيدم؟         مي شناسيدم؟...

 

+ نوشته شده توسط الف & ز در چهارشنبه 23 آبان1386 و ساعت 14:7 |
 

 

+ نوشته شده توسط الف & ز در دوشنبه 14 آبان1386 و ساعت 20:37 |

 

گفت: در مقام گل سرخ باش 

گفتم: چگونه؟ 

گفت: اياک نعبد و اياک نستعين 

گفتم: تنها تو را مي پرستيم و تنها از تو ياري مي جوييم 

گفت: از رب يا خويش؟ 

گل از رب در مقام تسليم محض ياري مي جويد، بشر چه؟!

گفتم: من هم تسليم هستم 

گفت: تسليم به مقام دل بود نه کلام 

به دلم نگريستم 

غرق منيت و غرور مي تپيد 

گفت: خود شکن،آيينه شکستن خطاست 

به درون رفتم.خود راشکستم... تنديسي ديگر آمد 

خود را شکستم..... تنديسي ديگر آمد 

...............

گفت: اهدنا الصراط المستقيم 

فرياد زدم،ما را به راه راست هدايت فرما 

تمام سلول هاي بدن آدم را ديدم 

...........

هر کس به سوئي مي دويد 

زنجير هاي پيوسته نا مرئي را ديدم 

فرياد زدم 

اهدنا الصراط المستقيم 

باز بي قراري آتشين بشريت 

باز فرار از يکي شدن 

باز زنجير خاکستري نفرت 

باز ........

تا خواست بگويد، صراط الذين انعمت عليهم 

ملتمسانه گفتم: اندر اين ظلمت شب آب حياتمان ده 

اينبار نگاهم کرد 

جانم سوخت

گفت: قطره اي تو را بس، که هنوز در مقام گل سرخ هم نرسيده اي 

که هنوز بشريت در پي خويش، خويش را گم کرده 

آهي کشيد و گفت: 

 غيرالمغضوب عليهم و لا الضالين 

 

+ نوشته شده توسط الف & ز در دوشنبه 7 آبان1386 و ساعت 20:42 |

 

امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام
باورت می شود...
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک آرامبخش"
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و بی یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم...
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت...
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم...
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام...
" که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم...
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم...
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت"

 

+ نوشته شده توسط الف & ز در دوشنبه 30 مهر1386 و ساعت 16:7 |

 

مي دوني چيه؟!

امشب دلم بدجوري گرفت... آخه بزرگراهي كه از وسط قلبم رد ميشه، تو چهارراه دلهره، منو پشت چراغ قرمز انداخته و هيچ راه فراري هم برام نذاشته... بي جهت دارم بوق مي زنم كه دل خودمو خوش كرده باشم، وگرنه اين چهارراه حالا حالاها خلوت نميشه.

شبايي كه دل مي گيره بايد چي كار كرد؟ بايد كجا رفت؟ بايد چي جوري بود؟ ...

مگه ميشه الكي دلمو خوش كنم به روزايي كه نمي شناسمشون، روزايي كه باهام غريبه ان، روزايي كه خيلي وقته دلم هواشونو كرده... روزاي خوب خوشبختي.

كجا بودم؟ آهان، پشت چراغ قرمز!...  از كجا ميومدم؟ شايد از طرف خيال تو بود! اما نه، خيال تو بايد خيلي قشنگتر از اين ترافيك غير منطقي باشه! شايد داشتم از حوالي كوچه باغ سبز تنهاييم رد ميشدم... آخه تنهاييم بعضي وقتا جلو آيينه وايميسه و خودشو خوشگل مي كنه! برام دوست داشتني ميشه، با ناز و عشوه خاصي مي پره تو بقلم و سفت بهم مي چسبه. شايد اونم بي من احساس تنهايي مي كنه! دوستش دارم، يعني نمي خوام تنهاش بزارم، حتي اگه اون سرشو از رو شونه من برداره، من بي خيالش نميشم.كنارش رو زمين ميشينم و تو دامنش زار مي زنم. نمي تونه انقدرا هم دلسنگ باشه كه نوازشم نكنه. مي خوام تا هستم با اون باشم، با تنهايي نازنينم...

...

با صداي بوق ماشين پشت سريم از جا مي پرم و متوجه چراغ سبز جلو چشمم ميشم...

دل من، راه باز شد... بيا بهش خيره بشيم...

 

احسان

+ نوشته شده توسط الف & ز در یکشنبه 15 مهر1386 و ساعت 22:53 |

 

 اومدم سلام كنم... يه سلام مخصوص... مخصوص خودت... آره عزيزم، خود خودت...

 سلام نداي قلبم، سلام بهار عمرم، سلام شروع عشقم و سلام پايان تنهايي هام، سلام بي همتاي من، ... سلام.

 امشب فكراي زيادي اومدن تو ذهنم و بعد از يه تحليل كوچولو دوباره پر كشيدن و رفتن. نمي دونم كجا، ولي گم شدن. اومدم يه كم خودمو خالي كنم. امشب بازم از اون حالا دارم... اون حالي كه هر چند وقت يه بار با كلي فكر درهم و برهم مياد سراغم و خيلي اتفاقي بي خيال ميشه و ميره... وقتي اون حال ميره، بي حال ميشم!... امشب اومدم اينجا كه تا اين حال عجيب از دست ديوونه بازيام فرار نكرده، يه كم برات بنويسم... برا تويي بنويسم كه مي دونم تا آخرشو حرف به حرف مي خوني، آخر آخرش (كه بي نقطه تموم ميشه!)...

 داشتم به اين فكر مي كردم كه وقتي تو چهارراه شلوغ مركز شهر، يه پسرك فال فروش مياد پنجره ي ماشينو ميزنه و ملتمسانه مي خواد يه فال ازش بخريم، چرا به خاطر يه نيت پاك هم كه شده حاضر نيستيم پول خورداي تو داشبوردو (كه احتمالا چند روز بعد، ديگه جاش تو داشبورد نيست!) بديم به پسرك كه اون مرغ عشق خوشگل تو دستش، بعد از مدت ها، يه نوكي بزنه تو اون برگه هاي خاك خورده و دل پسرك با كم شدن تعداد برگه ها و زياد شدن پول خورداي تو جيبش (كه حتي شمردنشونم بلد نيست) شاد بشه... ما هم بعد از مدت ها دو بيت از حافظو با احساس بخونيم و يه كم به زيبايي ها فكر كنيم... زيبايي هايي كه هستن و نمي بينيمشون... مي دوني عزيزم! شايد خنده ي يه پسر بچه، ما رو ياد زندگي بندازه... شايد تمام زيبايي دنيا تو چشماي ناز دختر بچه ي فقيري باشه كه با هديه كردن يه عروسك پلاستيكي 500 تومني، بشه برق شادي رو تو نگاه معصومش ديد...

 چرا خودمونو از ديدن اين زيبايي ها محروم مي كنيم؟!...

 يه گوشه اي از اين دنيا، پسركي داره تو تاريكي اتاقش، به آرومي كليدهاي روي كيبوردو لمس مي كنه تا مبادا با صداي تق و توقش برادر بزرگترش از خواب بپره... پسرك نمي تونه تا فردا صبر كنه، بايد شبانه تمام كلماتو تايپ كنه... كلماتي كه آني به مغزش هجوم آوردن و نبايد تو پيچراهه ي ياد آوري خاطرات روزانه گم بشن... نبايد بهشون لطمه بخوره، بايد نوشته بشن تا خواننده داشته باشن، كلمات نوشته نشده رو كسي نمي تونه بخونه مگه اينكه عاشق باشه... فقط يه نگاه توي يه جفت چشم خيس -كه معصومانه دارن دور شدن تنها پناهگاه امن زندگيشونو تو يه غروب دلگير شهريوري مي بينن- كافيه تا بتوني بدون وجود كلمات جاري شده از دهان، غم و درد تنهايي و گريه هاي بي صدا تو تاريكي رو حرف به حرف بخوني...

 امشب با خودم يه قرار گذاشتم... با خودم قرار گذاشتم كه يكي از سه شنبه هاي هر ماه رو اختصاص بدم به حافظ... شايد بتونم يادي از سه شنبه ي خوب زندگيم بكنم... يادي از اون چشم هاي دوخته شده به جا پاهاي يگانه ياور حقيقي... يادي از يه مكان مقدس و پاك، يادي از يه دعاي پاك... و يادي از دوتا قلب پاك.

 باز پسرك فال فروش اومد تو ذهنم...

 و حافظ...

ترك افسانه بگو حافظ و مي نوش دمي ******* كه نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت

 

 

احسان

 

+ نوشته شده توسط الف & ز در چهارشنبه 28 شهریور1386 و ساعت 1:52 |

دكلمه هاي محشري از شخصي به نام فردين براي دانلود ميذارم تو اين پست... پيشنهاد مي كنم عشاق حتماً يه بار بهشون گوش بدن. براي دانلودم كه مي دونين بايد رو لينك ها راست كليك كنين و save target as...  رو بزنين. (نظرم نخواستيم)!

 

1- دل ساده

2- دوستت دارم

3- گل بهار

4- مثل قصه

5- تلخ خاطره

6- يه لحظه

7- يک بار

 

+ نوشته شده توسط الف & ز در سه شنبه 27 شهریور1386 و ساعت 23:46 |

الوعده وفا... اينجا مي تونين آهنگ تيتراژ سريال هاي ويژه ماه رمضون رو دانلود کنين... اگه نظر نميدين لااقل براي شاد بودن تک تک لحظات يه عزيز از ته دل دعا کنين. (ممنونم)

 

1- شکرانه با صداي دکتر اصفهاني

2- ميوه ممنوعه با صداي احسان خواجه اميري

3- يک وجب خاک با صداي مجيد اخشابي

+ نوشته شده توسط الف & ز در سه شنبه 27 شهریور1386 و ساعت 23:39 |

ديروز که داشتم تو اين فضاي مجازي چرخ مي زدم و طبق معمول از نوشته هاي بيشتر از سه چهار خط سرسري مي گذشتم، چشمم افتاد به يه داستان کوتاه که وقتي به خط هاي آخرش رسيدم، يک لحظه احساس کردم يه پارچ آب يخ رو بدنم خالي شد، موهاي دستم سيخ وايساده بودن و منو نگاه مي کردن! حالا نمي دونم دليلش چي بود... شايد قبلاً اين داستان رو جايي خونده باشي، ولي خوندن دوبارش هم خالي از لطف نيست.

تقديم به همه ي دلهاي پاک و خدايي...

 

زني با لباس هاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت که شوهرش بيمار است و نمي تواند کار کند و شش بچه اش بي غذا مانده اند.

مغازه دار با بي اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند. زن نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت: آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم پولتان را مي آورم. مغازه دار گفت : نسيه نمي دهم.

مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت : ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نيست خودم مي دهم. فهرست خريدت کو؟ زن گفت : اينجاست. مغازه دار از روي تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر!

زن لحظه اي مکث کرد و با خجالت از کيفش تکه کاغذي در آورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ي ترازو گذاشت.

همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پايين رفت. خواربار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد و مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت تا ببيند که روي آن چه نوشته شده است.

روي کاغذ فهرست خريد نبود...

دعاي زن بود که نوشته بود :

"اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده کن"

مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد.

زن خداحافظي کرد و رفت و با خود مي انديشيد که فقط اوست که مي داند وزن دعاي پاک و خالص چقدر است...

 

+ نوشته شده توسط الف & ز در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 14:43 |
 دعای معروف ربنا با صدای استاد محمدرضا شجريان رو برای دانلود گذاشتم تو قسمت دانلود کنيد وبلاگ...

التماس دعا

+ نوشته شده توسط الف & ز در دوشنبه 19 شهریور1386 و ساعت 20:20 |

  ماه زولبيا باميه ي دوران بچگي من خوش اومدي

 

 

زمين عشق است و آسمان عشق و اين دلداده‌ي واقعي... 

عشق است که باب رمضان را به روي خويش گشوده مي‌يابد...

و خود را ملبس به جامه‌ي رمضاني مي‌سازد.  

... اكنون برخيز اي در راه مانده، ای گم كرده راه دل، اي به معيشت دل بسته، لحظه اي بينديش در سكوت زيباي انديشيدن، فارغ از خويش، خويش را بنگر. رها كن خود را و بند بگسل، اي زنجير تعلقات بر دست، برخيز! وعده هاي حق را گوش دار، كلامش را بشنو، با آن زندگي كن، با آن سرمست باش، با آن چگونه بودن را بياموز، همه جا با او باش، به  هركجا كه روي مي كني جمال او را ببين. چه حاصل اگر روزها عوض شود اما دل عوض  نشود. چه حاصل كه دل سياه باشد و نو نشود. برخيز حجاب دل را بزداي، در حمام عشق  شستشو كن. با روزه شروع كن بهارت را. طعم تلخ گرسنگي و تشنگي را بچش تا حلاوت زندگي تو را اسير خويش نكند. دل از تعلقات دنيوي جدا كن، با عشق وضو ساز و با ايمان خدايي...

...و با عشق الهي به پيشواز رمضان رو.

زيرا از رمضان آموخته اي كه نبايد تن به دنياي خاكي داد...

توآموخته اي كه نبايد به زر و زيور دنيا دل بست...

تو آموخته اي كه نبايد به لهو ولعب دنيا مشغول بود...

چون طعم گرسنگي و تشنگي را چشيده اي و آموخته اي كه

 دل مرده با جرعه اي از محبت حق سيراب مي شود.

برخيز وعده هاي حق را گوش دار،

كلامش را بشنو،

با آن زندگي كن،

با آن سرمست باش،

با آن چگونه بودن را بياموز.

 

+ نوشته شده توسط الف & ز در دوشنبه 19 شهریور1386 و ساعت 18:30 |

 

 يادت هست بابايي؛ از سپيدارهاي كنار راه كه با باد مي رقصيدند گفتيم،

 از كاج هاي كوچك خشك شده كنار نارون پير،

 از ارديبهشت عشق و از سهراب ...

 از سهراب كه گفتم، گفتي: مي خواهي دلم را بشكني و گريه ام بيندازي ؟

 گفتم: به خدا نه !

 گفتي: در اين صبح قشنگ نمي تواني از زخم ها نگويي بابايي من ؟!

 از غزل بگو؛ نكند از ياد برده اي آن همه قول و غزل را ؟

 گفتم: اين خورشيد عالم تاب خيلي خوب مي داند كه عشق با كوله باري از غزل به خانه ي دل من مي آيد.

 گفتي: تو ماه را دوست نداري بابايي ؟!

 گفتم: خيلي دوستش دارم.

 گفتي: از ماه آسمان دلت بگو ...

 گفتم: براي اينكه از ماه تمام دلم بگويم، بگذار دمي و درنگي ببينمت.

 پرده ي توري را كناري زد ...

... و من ديدمش !

 همان ماه من بود كه مي خنديد.

 خنديدم و قلم برداشتم و به يادگار بر روي ستون سنگي نوشتم:

موسم اندوه كه مي رسد، ماه را نگاه كنيد !

 و همان جا نشستم و يك دل سير ديدمش، ديدمش، ديدم ...

 

 

                                                      شعر از : دكتر مجتبي معظمي

 

 

+ نوشته شده توسط الف & ز در شنبه 10 شهریور1386 و ساعت 14:20 |